Saturday, November 14, 2009

خداحافظ




امروز، شنبه، ساعت یازده و نوزده دقیقه، بعد از صد و بیست و نه پست و چهارهزار و سیصد و یازده بازدید از هشت دی هزارو سیصد و هشتاد و هفت، سرانجام رسالتی که مرا به گشایش چنین مکانی وا داشت، به کمال رسید.


از شاین عزیز، اولین دوست و خواننده تفکراتم متشکرم، بی پروا مرا تشویق می کرد، دل تنگش می شدم. امیدوارم تمامی قرایح دنیا روزی در خانه او را بزنند.
دیلی پست، دوستی که مرا می خواند و هیچ نظرش بی دلیل نبود، کم می گفت و کارآمد. آرزو می کنم که روزی در دکه های روزنامه فروشی، دیلی پست به چشمم بخورد.
مرثای دوست داشتنی که این اواخر آمد، خلوص نظراتش آرامش بخش بود. طالب درخشانی حقیقت، افتخار داشتم که دنبالش کنم، اما زمان اجازه نداد که او را بگیرم، می خواهم که همیشه احساسات در جیبش باد کند.

از تمامی خوانندگان دیگر متشکرم برای زمانی که صرف چشیدن طعم ذهنم می کردند، از تارتاروس عزیز، یا حتی هیدن. خیلی ها نا تمام ماند، به خاطرش مرا ببخشید. بسپارید به گذرا بودن هر چیز در این دنیا، بسپارید به عدم ثبات من و بسپارید به کمال رسالتم.

از این روز به بعد به مرور بازدید ها به صفر می رسد، همه چیز فراموش می شود، آرتلس در ذهن ها مدفون می شود، آثارش از همه جا پاک می گردد، حتی اگر بلاگر تصمیم بگیرد، تمام احساساتی که بنای چنین عمارت عشقی را به پا کرد را به قبرستانی مبدل می کند که هرگز کسی را برای گریستن نمی پذیرد.

هرچه در اینجاست، از من است، تمامش از دستانم، چشم و احساسات خالص، از امروز تمامشان جای اصلی خود را پیدا کردند. دیگر جایی دنبالش نگردید. آرتلس همینجا میمیرد و بعد از تشویق حضار، همه چیز به پایان می رسد. تنها چیزی که باقی می ماند، وفاداری تماشاچیان است، اما کسی نمی داند که کارگردان وفادار مانده. آرتلس نقابی بود که دیگر احتیاجش ندارم، فرزان خطابم کنید.

حرف آخر، متفاوت با اول است، اما این آخر برای من ابتدای راهی طولانی از شکیبایی است. پست سرم کاسه ای آب بریزید و شکیباییتان را در کوله بارم بگنجانید تا در این مسیر طولانی طاقت بیاورم....

خداحافظ، به غلظت یک پایان واقعی، یک عدم وصال ابدی...

فرزان

Friday, November 13, 2009




به زودی اینجا تعطیل می شود



Thursday, November 12, 2009

اُوه

 کی فکر می کرد که یک جمله همه چیز را به یک فرد برگرداند؟ یعنی انگیزه، نمایش خیلات، سخته....حتی رویاها و زخمهای عمیق و قدیمی را تحقق ببخشد و درمان کند؟ مثل کشیده ای که کنستانتین به فرشتهه زد، پر تاثیر باشد؟ یک تماس، یک آه به دور از تمام تفکرات پورنوگرافیک احمقانه، یک اووه به غلظت شیرموز دست ساز... آخ که چه عجیب است ما! عجب عجیب با تعجب جامع جای جعبه جادویی جمعه ها جمله ایی جدال جو جوید و گفت: گاهی اوقات آدم نمی فهمد و وقتی فهمید می گوید: اُوه

Monday, November 09, 2009

آقای عبلی

رفتم دم باغ در شکسته، دیدم عبلی اونجا نشسته، گفتم عبلی روغن چطو شد؟ گفت والا به خدا پنج زاری گم شد؛ این یکی از اشعاریست که در دوران کودکی زیاد زمزمه می شد، مدتی پیش پس از سالهای بسیار دوباره به این شعر فکر کردم و به بی مسئولیتی آقای عبلی پی بردم و درک کردم ایشان اولین آشنایی من با نحوه پیچاندن انسانها بوده، ایشان ابتدا مقداری پول از ما پیچانده سپس در باغی خرابه می چپد تا اینکه ما می رسیم و دروغ گویی را شروع می کند؛ واقعا که این داستانهای کودکی سرنخهای مهمی را در شرایط اجتماعی حاضر روشن می نماید، مگه نه آقای عبلی؟

Sunday, November 08, 2009

جامعه شناس


ما اینقدر جامعه شناس داشتیم، داریم و قراره که باز هم داشته باشیم... اما فکر نمی کنم چیزی مثل جامعه درمان یا جامعه پزشک داشته باشیم، بعد از این همه شناخت.... لیسانسیه هاش بیکارن، نه؟

Sunday, November 01, 2009

Freak

don't talk like one of them. you're not... even if you'd like to be. to them, you're just a freak...like me. they need you right now. but when they don't. they cast you out like a leper. you see, their morals, their code... it's a bad joke. dropped at the first sign of trouble. They're only as good as the world allows them to be. I'll show you...when the chips are down, these civilized people... they'll eat each other...see, I'm not a monster. I'm just ahead of the curve.

The Dark Knight

Friday, October 30, 2009

هسته

مدتی پیش، دست فروشی در حال معرفی وسیله ای برای درآوردن هسته، چنین تبلیغ می کرد...
"هســـــــــــــــتــــــه روغـن زیتـــون مــیگــــیـــره"

پنجمین سایکو

تو هنوز نمیدونی که تمام دوش های حمام دوربین من هستن

Wednesday, October 28, 2009

دنیای چهار

تنفس دهان به دهان به یک ماهی هفتاد سانتی در کنار جوب نیاوران، موش قهوه ای خوش اندام در وسط زنجیر بوف، چشیدن طعم باران از میان مخلوط داخل جدول در حال گذر، بخاری عاری از یک جهش دو دقیقه ای و بد صدا یا هر چیز دیگری که اتفاق افتاد آن شب من را متعجب و خوشحال نکرد، تعجب و شادی من از بازگشت دنیایی بود که مدتها گمگشته و حالا دوباره بازگشته... همان دنیای ما... دنیای چهار....

قسمت هشتم

Tuesday, October 27, 2009

باران

بالاخره باران صدایم را شنید، با او صحبتها کرده بودم... همکار قدیمی من است، هوا که ابری شد بدانید من فعلا روی زمین نیستم ، آن وقت نگاهی به آسمان کنید و بگویید باز کارت را کردی آرتلس؟ من هم قول می دهم با رعدی پاسختان را بدهم، باران که قطع شد منتظر آینده بمانید چون تا زمانی که آرتلس هست، باران می آید و آن زمانی که باران بیاید و به همین زودی ها قطع نشود، آرتلس برای همیشه آن بالا ها مانده و شما را نگاه می کند...

Saturday, October 24, 2009

قسمت ششم

جند الله

(رینگ... رینگ)
الو؟
سلام
شما؟
جند الله
بفرمایید...
تقصیر ما بود
متشکریم
خواهش میکنم
امر دیگه؟
همین، خدافظ
خداحافظ

(پذیرفتن مسولیت ترور همیشه برای من چنین تصوری بوده است)

Thursday, October 22, 2009

قتلهای من

ساعتها و شاید روزها جلوی آینه نشسته و تمامش را صرف چسباندن زیبایی های فروشی به صورتش کرده بود. نگاه های سبکی داشت. به نحوه ایستادنش توجه می کرد، که چطور برخی نقاط بیشتر به نظر بیاید. چشمان قهوه ای روشن، پوست تیره به لطف پیشرفت فناوری و ارتفاع موهای رنگ آمیزی شده اش حدود سی سانت بود. در مرز موهایش و پوست پیشانی شدت ضربه های انواع پودر مشهود بود. کفشهای مرتفعی داشت ولی با این وجود هنوز یک سرو گردن از من کوتاه تر بود. ببخشیــــــــد آقــــــا، من نمیدونم (...) کجـاس، میــــشه کمکم کنــــی؟ صدای ضعیف، غیر قابل هضم، تصنعی و صورتی رنگ؛ کمکت کنم؟؛ بله؛ باشه؛ مرســـــــی
(او را به داخل کوچه ای به بهانه میانبر بردم، با دست راست موهایش را کشیده و جلوی دهانش را با دست دیگر گرفتم، گردنش را روی لبه جدول گذاشتم و سرش را روی قسمت تیز آن به چپ و راست حرکت می دادم، ضعیف و ترسیده بود و پس از پنج الی شش دقیقه دیگر نفس نکشید، او را به کنار خیابان بردم و روی سکویی نشاندم، تمیز و مرتبش کردم، سپس زنگ خانه ای در آن نزدیکی را فشار دادم.)

مردم قلب من - بروس وین

بروس وین (aka. Batman)

قسمت پنجم

عذر خواهی بابت تاخیر

Wednesday, October 21, 2009

100

صدمین پست بلاگم، در نامنظم ترین روح، در حوادث، در تصمیمات، در خون، در گذر، در فکر ادامه یا رها، در فراموشی لبخند، در سیاهی قلب، در فکر زندگی یا مرگم، در درگیر، در درمانده، در دردسر، در درد. باید یکسره شد، باید کار را تمام کرد، تلخ، شیرین، تمام کرد، تمامش کرد، تمامش را تمام کرد.
درست و حسابی بودن یا کلا نبودن، مساله این است...

Monday, October 19, 2009

بی هنر

بعد از تمام شدن شب، وقتی هنوز هم همه خواب بودند، وقتی نور کارش را دوباره شروع کرده بود، پرده را کنار زدم. دیشب بعد از مدتها یک بیماری قدیمی بازگشته بود، مهم نبود که چه اتفاقی برای عضلات پنج وارون افتاده بود، اینها زیادی انسانیست... در هر صورت بازگشته بودم، اینبار کامل، بی نقص، ضعف را کشته بودم و هنوز دست چپم خونی بود. به افق که نگاه کردم؛ شبهایی آفتابی دیدم که بیدار فکر می سازم... نگاهم به کاغذهای سفید روی میز افتاد، عاجزانه هنر می خواستند و من همواره مسئولیت پذیرم. قلمم بلند صدایم کرد، برای اطمینان دوباره نگاهم را بیرون چرخاندم و آن لحظه فقط به یک چیز فکر می کردم، بی هنر هیچ دختری ندارد آنگاه پاسخ دادم: آمدم!

قسمت چهارم

Thursday, October 15, 2009

مردم قلب من - نادر

نادر (aka. R3D Rap)

گفتم

وقتی تنها شدیم، از چپ صورتم را نزدیک گوشش کردم، آنقدر نزدیک که لحظه ای دماغم به لاله گوشش خورد و گفتم... ازآنها که نشنیده بود تا آنها که نشنیده بودم، نگفتنی ها را گفتم، از تار پود وجودم، روحم، از آنها که وقتی میشنوی پشت کمرت تیر می کشد و یخ می کنی ، می گفتم و دستم می لرزید، صدایم آرام می شد، حرفم می ایستاد، صبر می کردم هضم کند، بعد ادامه می دادم، گفتم که درد آرامش من بود، هست ، گفتم که یک روزی میرسد که بروم، گفتم که بشنود، گفتم چون گفتنش سخت بود، گفتم که اگر خواست بغض کند یا اگر می شد بغض کنم، گفتم که فردا نروم بیابان همان ها را داد بزنم، گفتم چون می دانستم گوش وفاداری پیدا کرده ام، گفتم بخاطر مرگ نگفتن، بخاطر جرات شنیدن... همه اش را گفتم... همه را... اما نگفتم، نگفتم که -

Sunday, October 11, 2009

قتلهای من

دستش رو عمیقا در جیب شلوارش کرد، موبایلش رو درآورد: سارا اینه که می گفتم؛ چندیه؛ شصتو هشتیه؛ خوبه مخصوصا(...)؛ آره بابا خداست؛ کجا پیداش کردی؛ مال حمید بوده قبلا، بهم زدن؛ نه بابا؛ آره؛ ای (...)؛ هه هه، آقا پیاده میشم...
(چند متر حرکت کرد تا به جای نسبتا خلوتی رسید، پیچ گوشتی را با دست چپ در گوش راستش فرو کردم، بعد از تلو تلو خوردن و فریاد زدن، پیچ گوشت دوم را در گوش دیگرش فرو کردم و قبلی را نیز بیشتر به عمق مغزش فشار دادم، کم کم بعد از لرزشهای خفیف و خونریزی از دنیا خط خورد)

Saturday, October 10, 2009

سومین سایکو

عمدتا خوابم نمیاد، پس اگر پیش من باشی همیشه بالا سرت وایسادم.

Friday, October 09, 2009

فم - دو

سریال زندانی

سریال زندانی، در همین بلاگ؛
گاه نوشت های یک زندانی بر روی شش سانتی متر مربع؛
تمام وقایع را از چشمانتان دنبال کنید؛
همه چیز بر روی شش سانتی متر مربع رخ می دهد.
از دوشنبه بیستم مهر؛
هر هفته؛ شنبه، دوشنبه، چهارشنبه

Thursday, October 08, 2009

شغل من

کارگردان فیلمهای صدر جدول نشدم، بازیگران وفادار به یک فیلم نیستند؛ خواننده محبوب سه نسل نشدم، میکروفون همواره نویز دارد؛ مدیر دبیرستان دخترانه نشدم، دختر ها جیغ می زنند؛ پلیس شرافتمند زیرک نشدم، جک قاتل هرگز پیدا نشد؛ سیاستمدار با تدبیر نشدم، با آدمها سروکار زیادی دارد؛ شغل من بی نقص است، اما محبوب نیست، و این همان عاملی است که نیاز دارم.

مردم قلب من - جرمی برت

مردم قلب من، هر پنجشنبه، حتی شما

Wednesday, October 07, 2009

دومین سایکو

در هر شرایطی لبخند کمک می کند، البته تا قبل از انقباض عضلات

فم - یک


Tuesday, October 06, 2009

اولین سایکو

چنگال و قاشق از یک سو هم خطر و از سوی دیگر چنگال خطرناکتر است

بازگشت

زودتر از آنچه که انتظار می رفت بازگشتم ، در مقیاس بالایی اوضاع تغییر کرده، این مدت نیاز به تمرکز بر روی مشکلاتی بود که گمان می کردم تا به حال حفره ای در شخصیتم ایجاد می کرده و پس از مدتی طولانی به اوج چالش رسیده بود، تصمیماتی مبنی بر تغییر گرفته شد و حالا دیگر این تکامل در حال انجام است؛ اما اکنون هنگام سفری که در حال عبور از آن هستم، احساس می کنم برخی گفته هایم همچنان باید شنیده شود. منتظر آثار سایکوی من باشید...

Sunday, September 27, 2009

دیوانه

خدافظ ، دیوونه ، مرسی ... اینها به ترتیب بیشترین واژه هایی هستند که در تمام عمرم مخاطبشان بودم ؛ البته نامم هم زیاد شنیدم که خب مهم نیست ؛ مهم این است که دسته کم نود و شش درصد کسانی که مرا میشناسند ، دیوانه خطابم کرده اند ، که... خب البته تقریبا اشتباه نکردند ولی کاش جدی تر به این صفت فکر می کردند و آن زمان بود که آنها کاملا اشتباه نمی کردند .

Wednesday, September 23, 2009

زندگی دوم

آن هنگام نگفتن ها ارزش داشت ، برای ناطق رنج ؛ با اینکه با لبخند و شوخی می پوشانیش اما نمی دانی ، نمی دانی که چقدر درد دارد ؛ نگفتنش یک قسم است ، یک طلسم که بگویی بطلانش نابودت می کند ، ناراحتش می کند و اگر بخواهی چیزی نشود ، آن نگاه سخت است که لال بماند ، تصمیم بر زندگی بود و قسم بر دو راهی استوار ؛ رفتم ، در خانه را بستم ، پرده ها را کشیدم ، چراغها را از جا کندم و پنجره ها را باز کردم ... و این آغاز زندگی دومم بود .

Tuesday, September 22, 2009

من چه هستم؟ - شش

تکرار حسی تازه ، ناقص ، نا ایده آل اما قابل احترام ، پر از احساس و من بیرحم ، تا کجا؟ نمی دانم ... چرا؟ نپرس ... خسته تر از اینکه جواب بدهم ، فقط نباش تا باشم ، این تنازع است ، تنازع بقای من ، می دانم پایدار نمی ماند قانونم ، نگو ، اما آن روز ، روز مرگ من است و تو سوت زنان شکارت را به سیخ روی آتش می کشی ... ولی تو که سوت زدن بلد نبودی ... همانند ، او و...

Thursday, September 17, 2009

The Daily Post's Game

به دعوت دیلی-پست عزیز و با تشکر فراوان از اینکه مرا هم بازی دادند ...

Where is your cell phone? On desk
Your hair? Was curly
Your mother? Mother
Your father? Father
Your favorite food? A lot
Your dream last night? Unknown
Your favorite drink? Espresso
Your dream? Killing someone someday
What room are you in? Myself
Your hobby? Thinking
Your fear? Unknown
Where do you want to be in 6 years? Paris
Where were you last night? Here
Something that you aren’t? Shy
Muffins? Null
Wish list item? Master mind
Where did you grow up? Tehran
Last thing you did? Drinking 3lit milk
What are you wearing? Something
Your TV? Down
Your pets? Null
Friends? Away
Your life? More than this
Your mood? Insane
Missing someone? No
Vehicle? Steps
Something you’re not wearing? glasses
Your favorite store? Paytakht
Your favorite color? Black
When was the last time you laughed? Before writing this
Last time you cried? Years ago
Your best friend? Start with (N)
One place that I go to over and over? Just outside
One person who emails me regularly? No one
Favorite place to eat? Not stable

Saturday, September 12, 2009

همسرم

نه به خاطر اینکه نور اذیتم می کند و نه به دلیل علاقه ذاتی ام به رنگ سیاه ، هیچ ربطی هم به بی خوابی های مداومم ندارد ، فکر این را هم نکن که به خاطر کم حرفی همیشگی ام هست ، نه...به خاطر هیچ کدام... فقط به خاطر برعکس خوابیدنت ، به خاطر نادیده گرفتن موانعت ، دوستت دارم... همسرم

شیک شکلات

If you have a milkshake,... and i have a milkshake...
and ,
I have a straw,there it is... That's the straw, you see?
Watch it..
Now my straw reaches across the room... and starts to drink your milkshake!
I drink your milkshake!
I DRINK IT UP ...

There Will Be Blood

Wednesday, September 09, 2009

خاطرات

باز کردن در یخچال تصادفی نبود ، قلبم در آن بود. هر روز که نگاهش می کردم هیچ حسی نداشتم ، چون حس نداشتم. بعضی روزها به اجبار نیاز به مشتی لبخند ، از یخچال به جای گذشته اش باز می گذشت و بعد از چند ساعت به گوشه یخچال می رفت. مواقع طراحی و موسیقی نیز از آن استفاده می شد اما اخیرا مدتی طولانی از جایش تکان نخورده بود... تا اینکه با خاطرات قرار ملاقات گذاشتم ، وقتی پشت سینه ام قرار گرفت خیلی سرد بود ، خیلی سرد و سفت ... اما تا خاطرات را دید ، تا خاطرات سینه ام را لمس کرد ، گرم شد ، آب شد ... آن شب خیلی سخت از سینه ام درآمد ، اما مهم این هست که درآمد نه؟

Monday, August 31, 2009

می روم

می روم ، پر می شوی ، کامل تراز پیش ، بهتر
یک کمی مشکی تر ، سوراخهایی هم محور
بعد من ، تویی می مانی خدمت باقی مانده ها
سر می دهند اشک بر سر مقسوم علیه داده ها

می روم ، نه که روم من تا ابد به جای دور
یا که شاید فکر کنی پیچانده ام ، یک آب روش
بل شوم غذای دوبلکس حشرات مسرور
چه شبی بود ، خوش گذشت بر استخوان مفعول

از عجایب گهربار و سخیف این وطن
بس غریب و کم نظیر است این کفن
که همه چون شکلات شود به تن
با فری سایز بودنش هم خوب می آمد به من

ما هفت هشت نه نفر این زیر بروی هم نیز
هم عقیده هستیم گاها بدون عرض فیض
با اینکه یکمی فشار به ما بسیار است
به جهنم در عوض عشق و وصال یار هست

کاش جای این همه هم خانه ی بی ادعا
یک ادیسون داشتیم با یک حوا لامپ و سه راه
سیم کشی می کرد برامان ، لامپ کم مصرف می داد
به خدا دل داریم ، آدم بودیم تا حالا

آخر هر دو دلنشین ، با افتخار سوراخ شدیم
تو سیاه و من سپیدتر از وسط با احتمام پاره شدیم
قرمزک ، با همه لطفی که برایت قایلم
ای تو روحت که بسیار الاف شناسنامه شدیم

Saturday, August 29, 2009

خاطره شیرین

هنگامی که سخت است ، درد دارد و یا احساس آرامش فراموش می شود ؛ در لحظات کور شدن قریحه ، جذب خشم و یا زمانی که مرز احساس و منطق به باریکترین حد خود می رسد ؛ در نقطه انبساط فریاد و انقباض سکوت ؛ در جستجوی مشت ، لگد و سقوط ؛ حس بیان آخ ، آی و اوی ؛ وقتی ما می شویم و می خواهیم بمانیم و در تمامی موارد مشابه فقط یک چیز ، یک چیز عمق وجود ما را به جوش می آورد که آن شیرین ترین خاطره گذشته و یا شیرین ترین خاطره آینده است.

Friday, August 28, 2009

نادر

میان بحث های جدی و یا مهم یا مبهم که معمولا هم به روابط باریک احساسی ختم می شوند و هنگام تصمیم گیری ، خنده ، غم و ناراحتی و حتی لحظاتی که ما در اعماق تفکرات خود غرق هستیم ، لحظات خطرناک و سخت که نیاز به فرار و یا مبارزه است ، در عین تمرکز با ثبات قدم و بی مبالغه عرض کنم در هنگام مرگ و زندگی و به کل در هر شرایطی که فکرش را بکنید یا نکنید این تکه فلز همه چیز را به گند می کشد ، و اما چرا؟ زیرا این تکه فلز مربوط به یک جا کلیدی است که نادر دایم با آن بازی می کند و انتهای مذکور اغلب به اطراف پرتاب شده و ساکن می گردد و برای بازیابی شرایط به وضع گذشته همه چیز می بایست متوقف شود و این بازیابی من را به گفتن یک کلمه همیشگی ترقیب می کند : نادر ...

Monday, August 24, 2009

تغییر - دو

کمی بهتر شده بودم ، لااقل اینطور به نظر می رسید که کم کم آرام شده ام . صندلی و تخت خواب نرم آزارم می داد و روی آنها راحت نبودم ، هنگام خواب روی تخت به اجبار سه دفعه جای خود را عوض کردم و در نهایت روی زمین احساس راحتی بسیاری پیدا کردم ، ... صبح روز بعد ناخنهای بلندم ناراحت کننده شده بود و هنگام کوتاه کردنشان از همیشه تلاش بیشتری کردم. احساس می کردم دست چپم با راست دچار تفاوت شده و بی اختیار نیاز به گذراندن خطی با کابل یا پارچه به دور آن داشتم و هرچه سفت تر ، بهتر . دقت حافظه و پیش بینی هایم بهبود یافته بود ولی مطمئن نبودم که آیا این قدرت بدنی را قبلا نیز در اختیار داشته ام یا خیر ، چون به خاطر دارم یک دفعه با برخور شدید دست راستم به قسمتی از دیوار ، دیوار مذکور ترک برداشت... دقیقا نمی دانستم چه اتفاقی در حال افتادن است اما می دانستم چیزی در حال وقوع است.

Friday, August 21, 2009

نگاه

یک فرد ، جدید / چشم ها ، فوق العادست / ندید ، دیدمش / رفت و تمام شد./

Wednesday, August 19, 2009

تغییر - یک

همه چیز از یک لحظه شروع شد ، در حال طراحی ناگهان بی حال شدم ، دست چپم شروع به لرزش کرد و سرگیجه و درد استخوان تمام وجودم را فرا گرفت ، فکر می کردم که این هم یک بیماری گذراست و به نشان سلامتی قرصی نثارش کردم همچنان مطابق عادت کمی استراحت اما ناگهان همه چیز بدتر و بدتر شد ، حالتی مرکب از خواب و رویا و هوشیاری مرا در بر گرفت و با سرعتی سرسام آور تمام خاطرات کهنه و فراموش شده با دقت بالا برایم به نمایش در می آمد... سردرد عذاب آور با درد بدن و شورش معده و روده مرا در اعماق تخت فرو برد و چهارده ساعت رها نکرد. فردای آن روز کمی بهتر شده بودم با اینکه برقراری تعادل برایم دشوار بود اما با کمک اجسام بی جان خادم روی پاهایم مستقر شدم. برای شستشوی پس از شکنجه جلوی آینه قرار گرفتم ، ناگهان خود را عقب کشیدم، باور نمی کردم اما قسم می خورم چشمانم یک پرده شفافتر شده بود... اما اینها همه یک شروع بود نه همان یک لحظه و من بی خبر از تغییر خود بودم ...