Sunday, November 14, 2010

ملت خرن

توی فیسبوک نوشتم چقدر ملت خرن، همه لایک کردن...

Saturday, September 18, 2010

با قند شیکن

یه بار هم که شده با فـ یــ ـلـــــــــ تـر شیکن بیاین اینجا ببینین چقدر فرق داره....
همین

Sunday, September 05, 2010

نامردی

یه وقت خدایی نکرده سراغی ازم نگیریا! ببینی زندم مردم اصلا اومدیمو گرفته بودنم˛اونوقت کمپوتم نمیتونستی بیاری واسم˛ خودت که دیدی وضع چجوریه˛ خلاصه که خیلی نامردی˛ مگه من چی میخوام ازت جز احساس پوس کندتو؟

Sunday, August 22, 2010

شلوغ

یکم سرم شلوغه این روزا، ببخشید بچه ها که کم پیدام، قربون همتون برم، ببخشید، به زودی بر میگردم با کلی حرف، بوس بوس بغل :***** :X:X:X:X:XX:x;x;x;x ;)

اگر مثل دیگران بودم این پست را امروز منتشر می کردم،
اما متاسفانه نیستم. سرم شلوغ است، همین...

Wednesday, August 18, 2010

ماه زشت

من بدم میاد از این ماه زشت و اگر میخوای به من از خواص پزشکی روزه گرفتن بگی لحظه ای بعد دستهام رو دور گردنت حس می کنی. من اساسا با تحولات مقطعی مشکل دارم، من درکی از پاکی موقت ندارم، ذهن من پر از خاطرات تظاهر و صفحات نمایشنامه های دروغ است، ای مرد یا زن مومن خوشبخت، با من بازی نکن که شبح اپرا بی دلیل به دنبال انتقام است...

Monday, August 09, 2010

دوستت دارم - 2

وقتی هیچ چیزی نیست که نخورده باشم تا سردردم خوب شود،
هیچ موسیقی نیست که نشنیده باشم تا آرام شوم،
هیچ ورزشی نیست که بدنم را نرم کند،
هیچ خوراکی نیست که سیرم کند،
هیچ کسی نیست که حوصله اش را داشته باشم،
هیچ صدایی نیست که تحملش را داشته باشم،
هیچ اتفاقی نیست که اشکم را بریزاند
و هیچ چیزی نیست که خوشحالم کند،

تو با نوازشت همه را از یادم می بری و من به فکر این می افتم که چقدر دوستت دارم...

Friday, August 06, 2010

تغییرات خوب است

تغییرات خوب است، چه باهم چه بی هم. اصلا الزاما را هم می گذاریم کنار. انگار این تغییر تنوع مانند به چیزی مثل خستگی یا غم گیر کرده. ما زورمان را می زنیم، تلاش هم راست گفته باشم می کنم ها اما انگار بدجوری گیر کرده. حالا فردا با پیچ گوشتی هم یه امتحانی می کنیم ببینیم چی میشه...

Thursday, August 05, 2010

Wednesday, August 04, 2010

حس دوم - یک


این بخش رو دوست دارم، هر موسیقی که حس خوبی بهم بده برای شما هم میزارم. نظراتتون برام مهمه توی این بخش. پیشنهاد می کنم یه فولدر به نام آرتلس درست کنید و تمام این آهنگها رو بعد از دانلود توش جمع کنید، من دست به کیفیت آهنگها نمیزنم و برای همین حجمشون ممکنه بالا باشه، اما می ارزه. پیشنهادی دارید بگید.

Pan's Labyrinth Lullaby

Pan's Labyrinth Soundtrack | 2006 | Javier Navarrete
1':47" | 4.10 MB | 320 kbps

Tuesday, August 03, 2010

Saturday, July 31, 2010

دیدمت


خیلی وقت ها پیش آهنگی شنیدم که واقعا خوب بود. یک موسیقی جدید از رادیوی ایران، "دیدمت ، آهسته پرسیدمت"، نام پاپ را شنیدم، در مورد سبک وسیاق جدیدی که مجوز دار شده بود. امروز آن صدا دیگر نه دید و نه پرسید. محمد نوری درگذشت، روحش شاد.

نصیحت هفته


.Kiss a girl

Monday, July 26, 2010

پاهایت - دو


پاهایت را دوست دارم چون اجازه بوسیدنش را به هرکسی نمیدهی...

Saturday, July 24, 2010

بیست و یک سال

بیست و یک سال گذشت، چیزی در حدود ششصد و شصت و دو میلیون و دویست و پنجاه و شش هزار ثانیه روی کره زمین موجود بوده ام، آنها که فرصت چند ثانیه هم نداشته اند، آنها که با فاصله انگشت شماری زود یا دیرتر به زور یا انتخابی رفته اند، خیلی ها هم همین حالا دارند زمان می خرند و در هر جایی که موجودند به امید طلوع بعدشان چند ثانیه به روبرو خیره شدند. حاصل این سالهایم مشتی از فرداهای بی ربط به امروز، چند سال عمر قاچاقی اضافه، آزمون تجاربی که شاید نیاز نبود، کتابخانه ای عظیم از رویا پردازی های شبانه و یک قلب بیمار خسته است، البته اگر این سالها را کاملا غیر منصفانه خلاصه کرده باشیم که معمولا این چنین است.
هیچ چیز آنطور نبود که می گفتند، چه خوبهایش چه بدهایش، مزاجم به معانی دیگران نمی ساخت و نمی سازد، اگر خوردن پیتزای آن روز به تغییر شغل امروزم مربوط باشد که هست، رفتار دیگران با من هم به سفتی عضلات شکمم مربوط است، که نیست... زندگی به شدت غیر قابل پیش بینی است، سخت است، گاهی دلگیر و خسته کننده، بالا و پایین دارد، آدم را گیج و ناامید می کند، اما در لابه لای شاخه و برگهایش،شاید خاطره فشرن لبهای یک معشوق به همراه لمس پوست احتمالا نرمش حسابی سنگینی کند(که می کند)./

Thursday, July 15, 2010

لبه تیغ

برایم از خدایتان موفقیت بخواهید، روی لبه تیغ ایستادم...

Wednesday, July 14, 2010

پاهایت - یک

پاهایت را دوست دارم، چون "زیبا" هستند...

خوش آمدید

خب،...
گمان می کنم پس از بازگشت نیاز به خوش آمد گویی باشد، چرا بازگشتم؟ به خاطر تولد فرشته محافظم و آغوش گرم بالهای سپید او. البته این به معنی بازگشت همانند قبل نیست، بلکه به معنی بازگشتی قدرتمند تر از پیش است. دست بی هنر تغییراتی خواهد کرد، چند بخش اضافه و کم که به مرور معرفی می شوند. تا الان هیچ چیزی در این بلاگ خارج از خلق من نبوده، کمی از این سنت فاصله می گیرم. سعی دارم دامنه ترشحات مغزم را وسعت ببخشم و همچنین از نظر هنری کاملا رها و باز عمل کنم. خوانندگان قدیمی به حتم دیگر سری به این اطراف نمی زنند، اما به خوانندگان جدید سلام عرض می کنم. تصاویر بلاگ متاسفانه به طور تقریبا کامل مسدود شده، همانطور که به فیس بوک سر می زنید به اینجا بیایید. شنیدن را دوست دارم اما ناچارا اینجا شنیده ها را می خوانم، پس شما هم خواندنی عمل کنید، با تشکر ، بی هنر تمدید شده...

Tuesday, July 13, 2010

رفاقت

انگار تاثر و غم جزئی از اعتماد است. آرامش و احساس جزیی از رفاقت. وقتی دستم را محکم گرفت و گفت "من بر می گردم" چند سال رفاقتم بزرگتر شد.

Monday, July 12, 2010

آن روزها - سه

دوستت دارم - 1

وقتی از با چشمان نیمه باز از خواب بیدار می شوم و صدای ترق ترق خفیف میل پرده را می شنوم که به خاطر تکان خوردن پرده از نسیم دم صبح است، لبخند می زنم و به تو فکر می کنم که چقدر دوستت دارم...

فم - سری جدید

Femme - New Series

آنور آبها

داشتم فکر می کردم که اگر روزی راهی آنور آبها شوم، برخورد اجانب با بنده چگونه است... و بلعکس البته!

Sunday, July 11, 2010

بازگشت


صدای شکستن استخوانها می آید،صدای آه و اوه یک انسان که به نظر مرد می آید...به سختی تعادلش را برقرار کرده و می ایستد، دستهایش را باز و بسته می کند تا مطمئن شود اوضاع رو به راه است...چند قدم جلو می رود و از روی زمین یک قلم که ضخامت خاک رویش به اندازه خودش شده را بر می دارد... در را که باز می کند نور شدیدی پیکرش را نمایان می کند...
بله، مرد بی هنر بازگشته... ساده تر بگویم، من بازگشتم!