Monday, November 09, 2009

آقای عبلی

رفتم دم باغ در شکسته، دیدم عبلی اونجا نشسته، گفتم عبلی روغن چطو شد؟ گفت والا به خدا پنج زاری گم شد؛ این یکی از اشعاریست که در دوران کودکی زیاد زمزمه می شد، مدتی پیش پس از سالهای بسیار دوباره به این شعر فکر کردم و به بی مسئولیتی آقای عبلی پی بردم و درک کردم ایشان اولین آشنایی من با نحوه پیچاندن انسانها بوده، ایشان ابتدا مقداری پول از ما پیچانده سپس در باغی خرابه می چپد تا اینکه ما می رسیم و دروغ گویی را شروع می کند؛ واقعا که این داستانهای کودکی سرنخهای مهمی را در شرایط اجتماعی حاضر روشن می نماید، مگه نه آقای عبلی؟

3 comments:

neda mone said...

هاااا! عااااالي

مرثا said...

چطوره یه بار دیگه یه کم خوشبینانه به این قضیه فکر کنی. و درصدی هم احتمال بدی که عبلی راست گفته. به نفع خودته ها. اون وقت می تونی درس بهتری از ماجرا بگیری، آقای عبلی نظر شما چیه؟

مرثا said...

حالا اگه آقای عبلی آدم راستگویی باشه در جواب سوال من میگه بله شما درست میگی. اگر دروغگو باشه هم همینو میگه. پس نتیجه می گیریم که من کلا درست می گم