خیلی وقت ها پیش آهنگی شنیدم که واقعا خوب بود. یک موسیقی جدید از رادیوی ایران، "دیدمت ، آهسته پرسیدمت"، نام پاپ را شنیدم، در مورد سبک وسیاق جدیدی که مجوز دار شده بود. امروز آن صدا دیگر نه دید و نه پرسید. محمد نوری درگذشت، روحش شاد.
Saturday, July 31, 2010
Monday, July 26, 2010
Saturday, July 24, 2010
بیست و یک سال
بیست و یک سال گذشت، چیزی در حدود ششصد و شصت و دو میلیون و دویست و پنجاه و شش هزار ثانیه روی کره زمین موجود بوده ام، آنها که فرصت چند ثانیه هم نداشته اند، آنها که با فاصله انگشت شماری زود یا دیرتر به زور یا انتخابی رفته اند، خیلی ها هم همین حالا دارند زمان می خرند و در هر جایی که موجودند به امید طلوع بعدشان چند ثانیه به روبرو خیره شدند. حاصل این سالهایم مشتی از فرداهای بی ربط به امروز، چند سال عمر قاچاقی اضافه، آزمون تجاربی که شاید نیاز نبود، کتابخانه ای عظیم از رویا پردازی های شبانه و یک قلب بیمار خسته است، البته اگر این سالها را کاملا غیر منصفانه خلاصه کرده باشیم که معمولا این چنین است.
هیچ چیز آنطور نبود که می گفتند، چه خوبهایش چه بدهایش، مزاجم به معانی دیگران نمی ساخت و نمی سازد، اگر خوردن پیتزای آن روز به تغییر شغل امروزم مربوط باشد که هست، رفتار دیگران با من هم به سفتی عضلات شکمم مربوط است، که نیست... زندگی به شدت غیر قابل پیش بینی است، سخت است، گاهی دلگیر و خسته کننده، بالا و پایین دارد، آدم را گیج و ناامید می کند، اما در لابه لای شاخه و برگهایش،شاید خاطره فشرن لبهای یک معشوق به همراه لمس پوست احتمالا نرمش حسابی سنگینی کند(که می کند)./
Tuesday, July 20, 2010
Thursday, July 15, 2010
Wednesday, July 14, 2010
خوش آمدید
خب،...
گمان می کنم پس از بازگشت نیاز به خوش آمد گویی باشد، چرا بازگشتم؟ به خاطر تولد فرشته محافظم و آغوش گرم بالهای سپید او. البته این به معنی بازگشت همانند قبل نیست، بلکه به معنی بازگشتی قدرتمند تر از پیش است. دست بی هنر تغییراتی خواهد کرد، چند بخش اضافه و کم که به مرور معرفی می شوند. تا الان هیچ چیزی در این بلاگ خارج از خلق من نبوده، کمی از این سنت فاصله می گیرم. سعی دارم دامنه ترشحات مغزم را وسعت ببخشم و همچنین از نظر هنری کاملا رها و باز عمل کنم. خوانندگان قدیمی به حتم دیگر سری به این اطراف نمی زنند، اما به خوانندگان جدید سلام عرض می کنم. تصاویر بلاگ متاسفانه به طور تقریبا کامل مسدود شده، همانطور که به فیس بوک سر می زنید به اینجا بیایید. شنیدن را دوست دارم اما ناچارا اینجا شنیده ها را می خوانم، پس شما هم خواندنی عمل کنید، با تشکر ، بی هنر تمدید شده...
Tuesday, July 13, 2010
رفاقت
انگار تاثر و غم جزئی از اعتماد است. آرامش و احساس جزیی از رفاقت. وقتی دستم را محکم گرفت و گفت "من بر می گردم" چند سال رفاقتم بزرگتر شد.
Monday, July 12, 2010
دوستت دارم - 1
وقتی از با چشمان نیمه باز از خواب بیدار می شوم و صدای ترق ترق خفیف میل پرده را می شنوم که به خاطر تکان خوردن پرده از نسیم دم صبح است، لبخند می زنم و به تو فکر می کنم که چقدر دوستت دارم...
آنور آبها
داشتم فکر می کردم که اگر روزی راهی آنور آبها شوم، برخورد اجانب با بنده چگونه است... و بلعکس البته!
Sunday, July 11, 2010
بازگشت
صدای شکستن استخوانها می آید،صدای آه و اوه یک انسان که به نظر مرد می آید...به سختی تعادلش را برقرار کرده و می ایستد، دستهایش را باز و بسته می کند تا مطمئن شود اوضاع رو به راه است...چند قدم جلو می رود و از روی زمین یک قلم که ضخامت خاک رویش به اندازه خودش شده را بر می دارد... در را که باز می کند نور شدیدی پیکرش را نمایان می کند...
بله، مرد بی هنر بازگشته... ساده تر بگویم، من بازگشتم!
Subscribe to:
Posts (Atom)




