Friday, October 30, 2009

هسته

مدتی پیش، دست فروشی در حال معرفی وسیله ای برای درآوردن هسته، چنین تبلیغ می کرد...
"هســـــــــــــــتــــــه روغـن زیتـــون مــیگــــیـــره"

پنجمین سایکو

تو هنوز نمیدونی که تمام دوش های حمام دوربین من هستن

Wednesday, October 28, 2009

دنیای چهار

تنفس دهان به دهان به یک ماهی هفتاد سانتی در کنار جوب نیاوران، موش قهوه ای خوش اندام در وسط زنجیر بوف، چشیدن طعم باران از میان مخلوط داخل جدول در حال گذر، بخاری عاری از یک جهش دو دقیقه ای و بد صدا یا هر چیز دیگری که اتفاق افتاد آن شب من را متعجب و خوشحال نکرد، تعجب و شادی من از بازگشت دنیایی بود که مدتها گمگشته و حالا دوباره بازگشته... همان دنیای ما... دنیای چهار....

قسمت هشتم

Tuesday, October 27, 2009

باران

بالاخره باران صدایم را شنید، با او صحبتها کرده بودم... همکار قدیمی من است، هوا که ابری شد بدانید من فعلا روی زمین نیستم ، آن وقت نگاهی به آسمان کنید و بگویید باز کارت را کردی آرتلس؟ من هم قول می دهم با رعدی پاسختان را بدهم، باران که قطع شد منتظر آینده بمانید چون تا زمانی که آرتلس هست، باران می آید و آن زمانی که باران بیاید و به همین زودی ها قطع نشود، آرتلس برای همیشه آن بالا ها مانده و شما را نگاه می کند...

Saturday, October 24, 2009

قسمت ششم

جند الله

(رینگ... رینگ)
الو؟
سلام
شما؟
جند الله
بفرمایید...
تقصیر ما بود
متشکریم
خواهش میکنم
امر دیگه؟
همین، خدافظ
خداحافظ

(پذیرفتن مسولیت ترور همیشه برای من چنین تصوری بوده است)

Thursday, October 22, 2009

قتلهای من

ساعتها و شاید روزها جلوی آینه نشسته و تمامش را صرف چسباندن زیبایی های فروشی به صورتش کرده بود. نگاه های سبکی داشت. به نحوه ایستادنش توجه می کرد، که چطور برخی نقاط بیشتر به نظر بیاید. چشمان قهوه ای روشن، پوست تیره به لطف پیشرفت فناوری و ارتفاع موهای رنگ آمیزی شده اش حدود سی سانت بود. در مرز موهایش و پوست پیشانی شدت ضربه های انواع پودر مشهود بود. کفشهای مرتفعی داشت ولی با این وجود هنوز یک سرو گردن از من کوتاه تر بود. ببخشیــــــــد آقــــــا، من نمیدونم (...) کجـاس، میــــشه کمکم کنــــی؟ صدای ضعیف، غیر قابل هضم، تصنعی و صورتی رنگ؛ کمکت کنم؟؛ بله؛ باشه؛ مرســـــــی
(او را به داخل کوچه ای به بهانه میانبر بردم، با دست راست موهایش را کشیده و جلوی دهانش را با دست دیگر گرفتم، گردنش را روی لبه جدول گذاشتم و سرش را روی قسمت تیز آن به چپ و راست حرکت می دادم، ضعیف و ترسیده بود و پس از پنج الی شش دقیقه دیگر نفس نکشید، او را به کنار خیابان بردم و روی سکویی نشاندم، تمیز و مرتبش کردم، سپس زنگ خانه ای در آن نزدیکی را فشار دادم.)

مردم قلب من - بروس وین

بروس وین (aka. Batman)

قسمت پنجم

عذر خواهی بابت تاخیر

Wednesday, October 21, 2009

100

صدمین پست بلاگم، در نامنظم ترین روح، در حوادث، در تصمیمات، در خون، در گذر، در فکر ادامه یا رها، در فراموشی لبخند، در سیاهی قلب، در فکر زندگی یا مرگم، در درگیر، در درمانده، در دردسر، در درد. باید یکسره شد، باید کار را تمام کرد، تلخ، شیرین، تمام کرد، تمامش کرد، تمامش را تمام کرد.
درست و حسابی بودن یا کلا نبودن، مساله این است...

Monday, October 19, 2009

بی هنر

بعد از تمام شدن شب، وقتی هنوز هم همه خواب بودند، وقتی نور کارش را دوباره شروع کرده بود، پرده را کنار زدم. دیشب بعد از مدتها یک بیماری قدیمی بازگشته بود، مهم نبود که چه اتفاقی برای عضلات پنج وارون افتاده بود، اینها زیادی انسانیست... در هر صورت بازگشته بودم، اینبار کامل، بی نقص، ضعف را کشته بودم و هنوز دست چپم خونی بود. به افق که نگاه کردم؛ شبهایی آفتابی دیدم که بیدار فکر می سازم... نگاهم به کاغذهای سفید روی میز افتاد، عاجزانه هنر می خواستند و من همواره مسئولیت پذیرم. قلمم بلند صدایم کرد، برای اطمینان دوباره نگاهم را بیرون چرخاندم و آن لحظه فقط به یک چیز فکر می کردم، بی هنر هیچ دختری ندارد آنگاه پاسخ دادم: آمدم!

قسمت چهارم

Thursday, October 15, 2009

مردم قلب من - نادر

نادر (aka. R3D Rap)

گفتم

وقتی تنها شدیم، از چپ صورتم را نزدیک گوشش کردم، آنقدر نزدیک که لحظه ای دماغم به لاله گوشش خورد و گفتم... ازآنها که نشنیده بود تا آنها که نشنیده بودم، نگفتنی ها را گفتم، از تار پود وجودم، روحم، از آنها که وقتی میشنوی پشت کمرت تیر می کشد و یخ می کنی ، می گفتم و دستم می لرزید، صدایم آرام می شد، حرفم می ایستاد، صبر می کردم هضم کند، بعد ادامه می دادم، گفتم که درد آرامش من بود، هست ، گفتم که یک روزی میرسد که بروم، گفتم که بشنود، گفتم چون گفتنش سخت بود، گفتم که اگر خواست بغض کند یا اگر می شد بغض کنم، گفتم که فردا نروم بیابان همان ها را داد بزنم، گفتم چون می دانستم گوش وفاداری پیدا کرده ام، گفتم بخاطر مرگ نگفتن، بخاطر جرات شنیدن... همه اش را گفتم... همه را... اما نگفتم، نگفتم که -

Sunday, October 11, 2009

قتلهای من

دستش رو عمیقا در جیب شلوارش کرد، موبایلش رو درآورد: سارا اینه که می گفتم؛ چندیه؛ شصتو هشتیه؛ خوبه مخصوصا(...)؛ آره بابا خداست؛ کجا پیداش کردی؛ مال حمید بوده قبلا، بهم زدن؛ نه بابا؛ آره؛ ای (...)؛ هه هه، آقا پیاده میشم...
(چند متر حرکت کرد تا به جای نسبتا خلوتی رسید، پیچ گوشتی را با دست چپ در گوش راستش فرو کردم، بعد از تلو تلو خوردن و فریاد زدن، پیچ گوشت دوم را در گوش دیگرش فرو کردم و قبلی را نیز بیشتر به عمق مغزش فشار دادم، کم کم بعد از لرزشهای خفیف و خونریزی از دنیا خط خورد)

Saturday, October 10, 2009

سومین سایکو

عمدتا خوابم نمیاد، پس اگر پیش من باشی همیشه بالا سرت وایسادم.

Friday, October 09, 2009

فم - دو

سریال زندانی

سریال زندانی، در همین بلاگ؛
گاه نوشت های یک زندانی بر روی شش سانتی متر مربع؛
تمام وقایع را از چشمانتان دنبال کنید؛
همه چیز بر روی شش سانتی متر مربع رخ می دهد.
از دوشنبه بیستم مهر؛
هر هفته؛ شنبه، دوشنبه، چهارشنبه

Thursday, October 08, 2009

شغل من

کارگردان فیلمهای صدر جدول نشدم، بازیگران وفادار به یک فیلم نیستند؛ خواننده محبوب سه نسل نشدم، میکروفون همواره نویز دارد؛ مدیر دبیرستان دخترانه نشدم، دختر ها جیغ می زنند؛ پلیس شرافتمند زیرک نشدم، جک قاتل هرگز پیدا نشد؛ سیاستمدار با تدبیر نشدم، با آدمها سروکار زیادی دارد؛ شغل من بی نقص است، اما محبوب نیست، و این همان عاملی است که نیاز دارم.

مردم قلب من - جرمی برت

مردم قلب من، هر پنجشنبه، حتی شما

Wednesday, October 07, 2009

دومین سایکو

در هر شرایطی لبخند کمک می کند، البته تا قبل از انقباض عضلات

فم - یک


Tuesday, October 06, 2009

اولین سایکو

چنگال و قاشق از یک سو هم خطر و از سوی دیگر چنگال خطرناکتر است

بازگشت

زودتر از آنچه که انتظار می رفت بازگشتم ، در مقیاس بالایی اوضاع تغییر کرده، این مدت نیاز به تمرکز بر روی مشکلاتی بود که گمان می کردم تا به حال حفره ای در شخصیتم ایجاد می کرده و پس از مدتی طولانی به اوج چالش رسیده بود، تصمیماتی مبنی بر تغییر گرفته شد و حالا دیگر این تکامل در حال انجام است؛ اما اکنون هنگام سفری که در حال عبور از آن هستم، احساس می کنم برخی گفته هایم همچنان باید شنیده شود. منتظر آثار سایکوی من باشید...