Thursday, October 22, 2009

قتلهای من

ساعتها و شاید روزها جلوی آینه نشسته و تمامش را صرف چسباندن زیبایی های فروشی به صورتش کرده بود. نگاه های سبکی داشت. به نحوه ایستادنش توجه می کرد، که چطور برخی نقاط بیشتر به نظر بیاید. چشمان قهوه ای روشن، پوست تیره به لطف پیشرفت فناوری و ارتفاع موهای رنگ آمیزی شده اش حدود سی سانت بود. در مرز موهایش و پوست پیشانی شدت ضربه های انواع پودر مشهود بود. کفشهای مرتفعی داشت ولی با این وجود هنوز یک سرو گردن از من کوتاه تر بود. ببخشیــــــــد آقــــــا، من نمیدونم (...) کجـاس، میــــشه کمکم کنــــی؟ صدای ضعیف، غیر قابل هضم، تصنعی و صورتی رنگ؛ کمکت کنم؟؛ بله؛ باشه؛ مرســـــــی
(او را به داخل کوچه ای به بهانه میانبر بردم، با دست راست موهایش را کشیده و جلوی دهانش را با دست دیگر گرفتم، گردنش را روی لبه جدول گذاشتم و سرش را روی قسمت تیز آن به چپ و راست حرکت می دادم، ضعیف و ترسیده بود و پس از پنج الی شش دقیقه دیگر نفس نکشید، او را به کنار خیابان بردم و روی سکویی نشاندم، تمیز و مرتبش کردم، سپس زنگ خانه ای در آن نزدیکی را فشار دادم.)

2 comments:

مرثا said...

چه ترسناک شدیییییییییییی

Shine said...

what the hell...????!?!!!!@#$%*%$#@!*(*^%$#@!