Sunday, September 27, 2009

دیوانه

خدافظ ، دیوونه ، مرسی ... اینها به ترتیب بیشترین واژه هایی هستند که در تمام عمرم مخاطبشان بودم ؛ البته نامم هم زیاد شنیدم که خب مهم نیست ؛ مهم این است که دسته کم نود و شش درصد کسانی که مرا میشناسند ، دیوانه خطابم کرده اند ، که... خب البته تقریبا اشتباه نکردند ولی کاش جدی تر به این صفت فکر می کردند و آن زمان بود که آنها کاملا اشتباه نمی کردند .

Wednesday, September 23, 2009

زندگی دوم

آن هنگام نگفتن ها ارزش داشت ، برای ناطق رنج ؛ با اینکه با لبخند و شوخی می پوشانیش اما نمی دانی ، نمی دانی که چقدر درد دارد ؛ نگفتنش یک قسم است ، یک طلسم که بگویی بطلانش نابودت می کند ، ناراحتش می کند و اگر بخواهی چیزی نشود ، آن نگاه سخت است که لال بماند ، تصمیم بر زندگی بود و قسم بر دو راهی استوار ؛ رفتم ، در خانه را بستم ، پرده ها را کشیدم ، چراغها را از جا کندم و پنجره ها را باز کردم ... و این آغاز زندگی دومم بود .

Tuesday, September 22, 2009

من چه هستم؟ - شش

تکرار حسی تازه ، ناقص ، نا ایده آل اما قابل احترام ، پر از احساس و من بیرحم ، تا کجا؟ نمی دانم ... چرا؟ نپرس ... خسته تر از اینکه جواب بدهم ، فقط نباش تا باشم ، این تنازع است ، تنازع بقای من ، می دانم پایدار نمی ماند قانونم ، نگو ، اما آن روز ، روز مرگ من است و تو سوت زنان شکارت را به سیخ روی آتش می کشی ... ولی تو که سوت زدن بلد نبودی ... همانند ، او و...

Thursday, September 17, 2009

The Daily Post's Game

به دعوت دیلی-پست عزیز و با تشکر فراوان از اینکه مرا هم بازی دادند ...

Where is your cell phone? On desk
Your hair? Was curly
Your mother? Mother
Your father? Father
Your favorite food? A lot
Your dream last night? Unknown
Your favorite drink? Espresso
Your dream? Killing someone someday
What room are you in? Myself
Your hobby? Thinking
Your fear? Unknown
Where do you want to be in 6 years? Paris
Where were you last night? Here
Something that you aren’t? Shy
Muffins? Null
Wish list item? Master mind
Where did you grow up? Tehran
Last thing you did? Drinking 3lit milk
What are you wearing? Something
Your TV? Down
Your pets? Null
Friends? Away
Your life? More than this
Your mood? Insane
Missing someone? No
Vehicle? Steps
Something you’re not wearing? glasses
Your favorite store? Paytakht
Your favorite color? Black
When was the last time you laughed? Before writing this
Last time you cried? Years ago
Your best friend? Start with (N)
One place that I go to over and over? Just outside
One person who emails me regularly? No one
Favorite place to eat? Not stable

Saturday, September 12, 2009

همسرم

نه به خاطر اینکه نور اذیتم می کند و نه به دلیل علاقه ذاتی ام به رنگ سیاه ، هیچ ربطی هم به بی خوابی های مداومم ندارد ، فکر این را هم نکن که به خاطر کم حرفی همیشگی ام هست ، نه...به خاطر هیچ کدام... فقط به خاطر برعکس خوابیدنت ، به خاطر نادیده گرفتن موانعت ، دوستت دارم... همسرم

شیک شکلات

If you have a milkshake,... and i have a milkshake...
and ,
I have a straw,there it is... That's the straw, you see?
Watch it..
Now my straw reaches across the room... and starts to drink your milkshake!
I drink your milkshake!
I DRINK IT UP ...

There Will Be Blood

Wednesday, September 09, 2009

خاطرات

باز کردن در یخچال تصادفی نبود ، قلبم در آن بود. هر روز که نگاهش می کردم هیچ حسی نداشتم ، چون حس نداشتم. بعضی روزها به اجبار نیاز به مشتی لبخند ، از یخچال به جای گذشته اش باز می گذشت و بعد از چند ساعت به گوشه یخچال می رفت. مواقع طراحی و موسیقی نیز از آن استفاده می شد اما اخیرا مدتی طولانی از جایش تکان نخورده بود... تا اینکه با خاطرات قرار ملاقات گذاشتم ، وقتی پشت سینه ام قرار گرفت خیلی سرد بود ، خیلی سرد و سفت ... اما تا خاطرات را دید ، تا خاطرات سینه ام را لمس کرد ، گرم شد ، آب شد ... آن شب خیلی سخت از سینه ام درآمد ، اما مهم این هست که درآمد نه؟