بعد از تمام شدن شب، وقتی هنوز هم همه خواب بودند، وقتی نور کارش را دوباره شروع کرده بود، پرده را کنار زدم. دیشب بعد از مدتها یک بیماری قدیمی بازگشته بود، مهم نبود که چه اتفاقی برای عضلات پنج وارون افتاده بود، اینها زیادی انسانیست... در هر صورت بازگشته بودم، اینبار کامل، بی نقص، ضعف را کشته بودم و هنوز دست چپم خونی بود. به افق که نگاه کردم؛ شبهایی آفتابی دیدم که بیدار فکر می سازم... نگاهم به کاغذهای سفید روی میز افتاد، عاجزانه هنر می خواستند و من همواره مسئولیت پذیرم. قلمم بلند صدایم کرد، برای اطمینان دوباره نگاهم را بیرون چرخاندم و آن لحظه فقط به یک چیز فکر می کردم، بی هنر هیچ دختری ندارد آنگاه پاسخ دادم: آمدم!

1 comments:
منتظر پست با هنر هستیم پس
Post a Comment