Wednesday, August 19, 2009

تغییر - یک

همه چیز از یک لحظه شروع شد ، در حال طراحی ناگهان بی حال شدم ، دست چپم شروع به لرزش کرد و سرگیجه و درد استخوان تمام وجودم را فرا گرفت ، فکر می کردم که این هم یک بیماری گذراست و به نشان سلامتی قرصی نثارش کردم همچنان مطابق عادت کمی استراحت اما ناگهان همه چیز بدتر و بدتر شد ، حالتی مرکب از خواب و رویا و هوشیاری مرا در بر گرفت و با سرعتی سرسام آور تمام خاطرات کهنه و فراموش شده با دقت بالا برایم به نمایش در می آمد... سردرد عذاب آور با درد بدن و شورش معده و روده مرا در اعماق تخت فرو برد و چهارده ساعت رها نکرد. فردای آن روز کمی بهتر شده بودم با اینکه برقراری تعادل برایم دشوار بود اما با کمک اجسام بی جان خادم روی پاهایم مستقر شدم. برای شستشوی پس از شکنجه جلوی آینه قرار گرفتم ، ناگهان خود را عقب کشیدم، باور نمی کردم اما قسم می خورم چشمانم یک پرده شفافتر شده بود... اما اینها همه یک شروع بود نه همان یک لحظه و من بی خبر از تغییر خود بودم ...

4 comments:

Anonymous said...

همین پست قبلی شکنجه گر بی روح بودی، چی شدی یهو؟
بیشتر بخواب خب دیوونه می میریا!!
واس خودت میگم...

masii said...

الان خوبی ف.ن ؟

neda mone said...

I believe Frida Cahlo got better at her art when she broke her back too, what's with this all?

select network said...

شکل گیریه یک نفر جدید توسط یه انقلاب دردناک