Monday, August 31, 2009

می روم

می روم ، پر می شوی ، کامل تراز پیش ، بهتر
یک کمی مشکی تر ، سوراخهایی هم محور
بعد من ، تویی می مانی خدمت باقی مانده ها
سر می دهند اشک بر سر مقسوم علیه داده ها

می روم ، نه که روم من تا ابد به جای دور
یا که شاید فکر کنی پیچانده ام ، یک آب روش
بل شوم غذای دوبلکس حشرات مسرور
چه شبی بود ، خوش گذشت بر استخوان مفعول

از عجایب گهربار و سخیف این وطن
بس غریب و کم نظیر است این کفن
که همه چون شکلات شود به تن
با فری سایز بودنش هم خوب می آمد به من

ما هفت هشت نه نفر این زیر بروی هم نیز
هم عقیده هستیم گاها بدون عرض فیض
با اینکه یکمی فشار به ما بسیار است
به جهنم در عوض عشق و وصال یار هست

کاش جای این همه هم خانه ی بی ادعا
یک ادیسون داشتیم با یک حوا لامپ و سه راه
سیم کشی می کرد برامان ، لامپ کم مصرف می داد
به خدا دل داریم ، آدم بودیم تا حالا

آخر هر دو دلنشین ، با افتخار سوراخ شدیم
تو سیاه و من سپیدتر از وسط با احتمام پاره شدیم
قرمزک ، با همه لطفی که برایت قایلم
ای تو روحت که بسیار الاف شناسنامه شدیم

Saturday, August 29, 2009

خاطره شیرین

هنگامی که سخت است ، درد دارد و یا احساس آرامش فراموش می شود ؛ در لحظات کور شدن قریحه ، جذب خشم و یا زمانی که مرز احساس و منطق به باریکترین حد خود می رسد ؛ در نقطه انبساط فریاد و انقباض سکوت ؛ در جستجوی مشت ، لگد و سقوط ؛ حس بیان آخ ، آی و اوی ؛ وقتی ما می شویم و می خواهیم بمانیم و در تمامی موارد مشابه فقط یک چیز ، یک چیز عمق وجود ما را به جوش می آورد که آن شیرین ترین خاطره گذشته و یا شیرین ترین خاطره آینده است.

Friday, August 28, 2009

نادر

میان بحث های جدی و یا مهم یا مبهم که معمولا هم به روابط باریک احساسی ختم می شوند و هنگام تصمیم گیری ، خنده ، غم و ناراحتی و حتی لحظاتی که ما در اعماق تفکرات خود غرق هستیم ، لحظات خطرناک و سخت که نیاز به فرار و یا مبارزه است ، در عین تمرکز با ثبات قدم و بی مبالغه عرض کنم در هنگام مرگ و زندگی و به کل در هر شرایطی که فکرش را بکنید یا نکنید این تکه فلز همه چیز را به گند می کشد ، و اما چرا؟ زیرا این تکه فلز مربوط به یک جا کلیدی است که نادر دایم با آن بازی می کند و انتهای مذکور اغلب به اطراف پرتاب شده و ساکن می گردد و برای بازیابی شرایط به وضع گذشته همه چیز می بایست متوقف شود و این بازیابی من را به گفتن یک کلمه همیشگی ترقیب می کند : نادر ...

Monday, August 24, 2009

تغییر - دو

کمی بهتر شده بودم ، لااقل اینطور به نظر می رسید که کم کم آرام شده ام . صندلی و تخت خواب نرم آزارم می داد و روی آنها راحت نبودم ، هنگام خواب روی تخت به اجبار سه دفعه جای خود را عوض کردم و در نهایت روی زمین احساس راحتی بسیاری پیدا کردم ، ... صبح روز بعد ناخنهای بلندم ناراحت کننده شده بود و هنگام کوتاه کردنشان از همیشه تلاش بیشتری کردم. احساس می کردم دست چپم با راست دچار تفاوت شده و بی اختیار نیاز به گذراندن خطی با کابل یا پارچه به دور آن داشتم و هرچه سفت تر ، بهتر . دقت حافظه و پیش بینی هایم بهبود یافته بود ولی مطمئن نبودم که آیا این قدرت بدنی را قبلا نیز در اختیار داشته ام یا خیر ، چون به خاطر دارم یک دفعه با برخور شدید دست راستم به قسمتی از دیوار ، دیوار مذکور ترک برداشت... دقیقا نمی دانستم چه اتفاقی در حال افتادن است اما می دانستم چیزی در حال وقوع است.

Friday, August 21, 2009

نگاه

یک فرد ، جدید / چشم ها ، فوق العادست / ندید ، دیدمش / رفت و تمام شد./

Wednesday, August 19, 2009

تغییر - یک

همه چیز از یک لحظه شروع شد ، در حال طراحی ناگهان بی حال شدم ، دست چپم شروع به لرزش کرد و سرگیجه و درد استخوان تمام وجودم را فرا گرفت ، فکر می کردم که این هم یک بیماری گذراست و به نشان سلامتی قرصی نثارش کردم همچنان مطابق عادت کمی استراحت اما ناگهان همه چیز بدتر و بدتر شد ، حالتی مرکب از خواب و رویا و هوشیاری مرا در بر گرفت و با سرعتی سرسام آور تمام خاطرات کهنه و فراموش شده با دقت بالا برایم به نمایش در می آمد... سردرد عذاب آور با درد بدن و شورش معده و روده مرا در اعماق تخت فرو برد و چهارده ساعت رها نکرد. فردای آن روز کمی بهتر شده بودم با اینکه برقراری تعادل برایم دشوار بود اما با کمک اجسام بی جان خادم روی پاهایم مستقر شدم. برای شستشوی پس از شکنجه جلوی آینه قرار گرفتم ، ناگهان خود را عقب کشیدم، باور نمی کردم اما قسم می خورم چشمانم یک پرده شفافتر شده بود... اما اینها همه یک شروع بود نه همان یک لحظه و من بی خبر از تغییر خود بودم ...

Thursday, August 13, 2009

من چه هستم؟ - پنج

من آن شکست بی پیمان پیروزی ، من خشم گریان تناسلی موروثی ، من شکنجه گر بی روح و عاشق ، من شعبده باز مشهور سارق ، من همانم که تو را گریاند و خنداند ، همانم که گفت و نگفت و ترساند ، من همان تهدیدم که عاشقش شدی ، من همان تحریفم که فائقش شدی ، من همانم که گم نکرده پیدا کردی ، من همان روزی ام که تمامش را خفته بودی ، من گذشتن فاصله نقطه هایت هستم و تو فکر کردی به چشمانت بسنده کرده ام ، من هشدار دلنشین مرگم ، من شرایط قانونمند جنگم ، گفتم داخل نشو و آمدی ، گفتم در بسته است و از پنجره آمدی ، تقدیرت کردم از قلب و خودت بهتر می دانی اما ، من هرگز نیستم ونبودم ، این همان نادرکی دردناکت است که فکر می کنی من نفر هستم...

Tuesday, August 11, 2009

من چه هستم؟ - چهار

من همانم که هستم اما آن که هستم چه هستم؟ من معاوضه آزادی ام ، من مجادله بلد پروازی ام ، من بی حواسی شکستن گلدانی قرمز ام ، من عشق زود هنگام دیر پز ام ، من فوران خشم جنس مونث ام ، من توازن تاب شکسته یک پارک ام ، من تقاطع فرو ریخته یک آزاد راه هستم ، من همان شهرت اتاق انتظار هستم ، من بی قانونی مجازم ، من جنبش یک نیازم ، من پیمان پشت پرده شیطان با ملائکه ام ، من حس پنهان دردناک یک مبارزه ام ، من تنهایم ، من تنهایم و من یک تنهایم ، منتظرم نباش که من مسافر مرموز این رویا هستم و تو همسفری کوتاه و نگران...

Monday, August 10, 2009

نقطه عطف

سلام ، بنده از شما درخواستی داشتم که البته این یک درخواست معمول نیست چرا که شما نیز برای درخواست من گزینه های ایده آلی را داشتید و من هم از آنجایی که به هنر اعتقاد راسخ داشته و شما را به عنوان یک اتفاق نادر می پندارم ، نقطه عطفی را در زندگی شما ایجاد خواهم کرد که البته این مساله بستگی به پاسخ شما دارد که لطفا بی عجله و به دور از تعصبات پاسخ بدهید ، خانم خوش اندام محترم و زیبا ، آیا مدلی برای طراحی بنده میشوید؟

Sunday, August 02, 2009

پسر

بعد از سه ، چهار دفعه باز و بسته کردن نامنظم پلکها ، چشمان را به طور کامل باز می کنم . البته تمام این دفعات مذکور سعی در تماشای دقیق و سنجش ساعت داشته ام... بعد از دقایقی چشمان بسته و مغز هشیار ، روی دو پای کاملا بد قلق صبحگاهی می ایستم ، و بیرون را نگاه می کنم ، ساعت را اینگونه نیز می توان تشخیص داد... جلوی آینه سعی در بهبود مواضع موهای خود می کنم... به دستشویی رفته و پس از برنامه ریزی روز پیش رو ، هنگام شستشوی دستها ، با کمی آب سعی در درست کردن دوباره و موثر تر موهایم می کنم... کمد را باز کرده ، انتخاب پوشش ، پوشش پوشش ، موبایل ، پول ، کلید ، عینک آفتابی ، در را می بندم... من یک پسر هستم که ابروهایش را بر نداشته است...