Thursday, October 15, 2009

گفتم

وقتی تنها شدیم، از چپ صورتم را نزدیک گوشش کردم، آنقدر نزدیک که لحظه ای دماغم به لاله گوشش خورد و گفتم... ازآنها که نشنیده بود تا آنها که نشنیده بودم، نگفتنی ها را گفتم، از تار پود وجودم، روحم، از آنها که وقتی میشنوی پشت کمرت تیر می کشد و یخ می کنی ، می گفتم و دستم می لرزید، صدایم آرام می شد، حرفم می ایستاد، صبر می کردم هضم کند، بعد ادامه می دادم، گفتم که درد آرامش من بود، هست ، گفتم که یک روزی میرسد که بروم، گفتم که بشنود، گفتم چون گفتنش سخت بود، گفتم که اگر خواست بغض کند یا اگر می شد بغض کنم، گفتم که فردا نروم بیابان همان ها را داد بزنم، گفتم چون می دانستم گوش وفاداری پیدا کرده ام، گفتم بخاطر مرگ نگفتن، بخاطر جرات شنیدن... همه اش را گفتم... همه را... اما نگفتم، نگفتم که -

3 comments:

hidden said...

چه خوب بود

Anonymous said...

!!این خیلی قشنگ بود

مرثا said...

فردا میری بیابان؟