Wednesday, September 09, 2009

خاطرات

باز کردن در یخچال تصادفی نبود ، قلبم در آن بود. هر روز که نگاهش می کردم هیچ حسی نداشتم ، چون حس نداشتم. بعضی روزها به اجبار نیاز به مشتی لبخند ، از یخچال به جای گذشته اش باز می گذشت و بعد از چند ساعت به گوشه یخچال می رفت. مواقع طراحی و موسیقی نیز از آن استفاده می شد اما اخیرا مدتی طولانی از جایش تکان نخورده بود... تا اینکه با خاطرات قرار ملاقات گذاشتم ، وقتی پشت سینه ام قرار گرفت خیلی سرد بود ، خیلی سرد و سفت ... اما تا خاطرات را دید ، تا خاطرات سینه ام را لمس کرد ، گرم شد ، آب شد ... آن شب خیلی سخت از سینه ام درآمد ، اما مهم این هست که درآمد نه؟

3 comments:

neda mone said...

let's just say you're lucky as hell that it did

Anonymous said...

مطمئنی قوطی خیارشور نبوده؟ :دی

Anonymous said...

حالا بگو ببینم تو اون یخچال دیگه چیا پیدا میشه؟!!