
کسی درک نمی کرد که به چه اندازه یک موز و یک نان به من لذت می بخشد ، هیچ کس نمی توانست این موضوع را بفهمد اما من قسم خورده بودم تا پای مرگ با این تفکرات پوسیده و خرافی مبارزه کنم ، روزی را می دیدم که مردان ، زنان و کودکان ، موز و نان می خورند. با تصور چنین روزی اشک در چشمانم حلقه می زد و لحظه به لحظه کمربند دور کمر تصمیم من فشرده تر می شد. قدم برداشتم ، تا چند لحظه دیگر یا در لابه لای صفحات کتابهای درسی قرار می گرفتم و یا پرندگان هم مرا فراموش می کردند. گوشهایم سردبود ، دستانم می لزید ... چیزی فراتر از یک حماسه بود ، مگر می شود هر اقدامی را توصیف کرد؟ ... ایستادم ، باید چیزی می گفتم... دهانم بی صدا باز شد ، از دهانم نفس می کشیدم ، قلبم به مانند توپ فوتبالی در بین پاهای کودکان کثیف کوچه نامنظم عمل می کرد... دیگر وقتش رسیده ، با تمام توانم یک موز را از مجموعه آنها کم کردم ... نان برداشتم ... موز را پوست کندم ... لای نان گذاشتم ... در یک لمحه نیمه از این ترکیب دست ساز را گاز زدم... از دور صدای شادی و خنده خانواده ام را می شنیدم ، آن روزی که آرزویش را داشتم ، اکنون رسید...
0 comments:
Post a Comment