Friday, January 23, 2009

صندلی

خسته ام ، از بی درکی و نیز خالی بودن صندلی پشت میز عصرانه ذهنم . انگار قرار نیست این صندلی مقابل پر شود ، اما باز هم صبر می کنم با آنکه می دانم این تنهایی به این سادگیها تمام نمی شود ، صندلی بهتر است خالی بماند تا خراب شود ، همانطور که باور دارم ، حس می کنم ، می شنوم که ، " رستگاری " به راستی نزدیک است ، کسی دیگر هم ، باور دارد ، حس می کند ، می شنود که " رستگاری " نزدیک است ، خانمها ، آقایان ، او همان صاحب صندلی خالیست.