Sunday, January 18, 2009

نقاب

صبح از خواب بلند می شوم ، عادت به صبحانه ندارم و فقط چای می خورم ، دروغهای روزانه را که هنگام چایخوری ، گاه بلند ، گاه آهسته می رسند ، از امواج می گیرم. کمد لباسها را باز می کنم و از میان کت شلوارهای سیاهم ، مشکی را بر می گزینم. طبق عادت هر روز دستم به سراغ ادکلنهایم می رود و خالی بر می گردد . موهایم را مانند 2 روز گذشته شانه می کنم و به سمت اتاق انتهای راهرو می روم ، از در قفل شده می گذرم و به کشوی میزی خاک گرفته می رسم. کشو را باز می کنم و نقابم را بر می دارم . راستی اینجا هوا هم آلوده است...

2 comments:

Anonymous said...

یکی از همین نقاب ها بی شرمانه به صورتم چسبید.کله ام را کندم راستش تا ان روز فکر نمیکردم که تا این حد جدی باشد

Shine said...

تعداد نقاب ها را بیشتر کن تا لااقل گوشه ای از این روزمرگی را به تنوع تبدیل کنی