
گاهی اوقات درست در وسط انجام وظیفه ، دقیقا در هنگام انجام وظیفه همه چیز می ایستد و ناگهان به خودمان می گوییم : " من دارم چیکار می کنم؟! " ولی هیچ راه بازگشتی وجود ندارد و تازه می فهمید که چه کارهایی همراه با لبخند به شما محول شده بوده و شما نیز با افتخار آنها را قبول کرده اید. مثل زمانی که معلم دوم دبستانم با لبخندی گرم و نوازشی مادرانه از من خواست تا برای تمامی شماره های دفترچه تلفن ( چند ده صفحه ای ) شخصی اش یک نماد و یا نقاشی کوچک بکشم و من هم ...
3 comments:
عجب معلم ظالم ولی خلاقی !
دو چیز مو رو به تن ادم راست میکنه یکی لبخند معلم و دیگری لبخند معلم
che rahe digeyi? zaman o be aghab bargardoonam? ya khodam ham bemiram ?!!
Post a Comment