Thursday, January 22, 2009

مغز

سخنران لیوان آب را تا ته سر کشید و فرو رفتن هر جرعه آن را از تمام بلندگوها می شنیدم ، اشتیاق حضار غیر قابل باور بود ، می دانم دروغ مردم را تسکین می دهد اما این بار این دروغها غیر قابل حضم بود ، تحمل چنین فضایی برایم تحمل ناپذیر بود ، مردم به دروغهای بلندگو شده می خندیدند ، از آنها تعجب می کرند ، برایشان دست می زدند و مجموعا از آنها لذت می بردند . البته این مردم حاضر در اینجا زندگی راحت تری دارند ، هر چه قدر درک و فهم کمتری داشته باشیم آرامش بیشتری داریم ، اما من نا آرامی را ترجیح می دهم ، سخنران کاملا علنی مردم را احمق توصیف می کرد و مردم می خندیدند . فردی دوان دوان به سمت سخنران آمد و در گوش وی چیزی گفت ، سخنران با پوزش از حضار گفت " مغزی به شماره ... بد جایی پارک شده ، می گویند آقای ... نمی توانند مغزشان را پارک کنند"...

0 comments: