Sunday, December 28, 2008

درد

مادرم می گوید وقتی سنی کمتر از یک دست داشتم ، با صدایی ناش از ناله و دردی عمیق با قدمهایی تند در خانه مشغول حرکت می شدم ، سپس مادرم به من می گفته : " چی شده ... ؟ " و من با صدایی آکنده از درد و اندوه جواب می دادم : " انـدشـتـم درد میکنه" و مادرم می پرسیده : " چرا؟ " و من در حالیکه پلکهای پایینم تا نیمه چشمانم بالا می آمده ، همراه با یک خنده کاملا هیستریک جواب می دادم : " گاز گرفتم " و دوان دوان از مادرم دور می شدم... این گفتگو هر روز در حدود بعد از ظهر اتفاق می افتاده...

0 comments: