Saturday, July 24, 2010

بیست و یک سال

بیست و یک سال گذشت، چیزی در حدود ششصد و شصت و دو میلیون و دویست و پنجاه و شش هزار ثانیه روی کره زمین موجود بوده ام، آنها که فرصت چند ثانیه هم نداشته اند، آنها که با فاصله انگشت شماری زود یا دیرتر به زور یا انتخابی رفته اند، خیلی ها هم همین حالا دارند زمان می خرند و در هر جایی که موجودند به امید طلوع بعدشان چند ثانیه به روبرو خیره شدند. حاصل این سالهایم مشتی از فرداهای بی ربط به امروز، چند سال عمر قاچاقی اضافه، آزمون تجاربی که شاید نیاز نبود، کتابخانه ای عظیم از رویا پردازی های شبانه و یک قلب بیمار خسته است، البته اگر این سالها را کاملا غیر منصفانه خلاصه کرده باشیم که معمولا این چنین است.
هیچ چیز آنطور نبود که می گفتند، چه خوبهایش چه بدهایش، مزاجم به معانی دیگران نمی ساخت و نمی سازد، اگر خوردن پیتزای آن روز به تغییر شغل امروزم مربوط باشد که هست، رفتار دیگران با من هم به سفتی عضلات شکمم مربوط است، که نیست... زندگی به شدت غیر قابل پیش بینی است، سخت است، گاهی دلگیر و خسته کننده، بالا و پایین دارد، آدم را گیج و ناامید می کند، اما در لابه لای شاخه و برگهایش،شاید خاطره فشرن لبهای یک معشوق به همراه لمس پوست احتمالا نرمش حسابی سنگینی کند(که می کند)./

2 comments:

مرثا said...

امیدوارم زندگیت پر از خاطره هایی باشه که سنگینی می کنن :)

یک مالیخولیایی said...

غروب را قدم زده ام
صبح زود را گذاشته ام برای مردن
و باد
که فکر می کردیم
تنها از دو سویمان میگذرد
عقربه را تکان داد
و ما پیر شدیم

گروس عبدالملکیان



زندگی هر جور که باشه به هر حال زود می گذره لحظه هاش.بهتره لحظه های دلگیرو سخت شو زیاد جدی نگرفت